داستان بازی در شهری کوچک به نام  خاورشهر آغاز می شود. مردم این سرزمین زندگی متوسطی داشتند و البته دچار مشکلات اقتصادی نیز بودند. روزی برای پادشاه شهر دعوت نامه ای از شهری  دیگر به نام باخترشهر فرستاده می شود و او را برای بازدید به شهرشان دعوت می کنند.

پادشاه دعوت را می پذیرد و به باختر شهر سفر می کند در آنجا پیمان نامه ای با پادشاه باخترشهر می بندد و قرار می شود گروهی از باخترشهر به خاورشهر سفر کنند و اسباب پیشرفت و بهروزی مردمان خاورشهر را فراهم کنند. در ابتدا ماموران باختر شهری درخواستهای چندانی نداشتند ولی برای ادامه کارهایشان شرایط گوناگونی می گذاشتند و در آخر خواستار این شدند که سربازان خاورشهر سلاح نبندند و اگر تازشی به خاورشهر شد طبق قرارداد ماموران باخترشهری از آنها دفاع کنند.

قهرمان داستان بهرام نام دارد که برترین جنگاور خاورشهر است او نسبت به بیگانگان باخترشهری بی اعتماد است و حاضر به زمین گذاشتن سلاحش نیست.روزی پادشاه ، بهرام را به دربارش فرا می خواند تا به او ماموریت محول کند. در راه کاخ، بهرام مردم شهر را می بیند که به دور فرستاده های باخترشهری گرد آمده اند و سخنان آنان را گوش می دهند. مشهورترین خنیاگر شهر که مهباز نام دارد نیز به تبلیغ برای باختریان روی آورده است و مردم را به پیروی از سبک زندگی باختری فرا می خواند. سربازان و نگهبانان شهر نیز طبق قرارداد سلاح نمی بندند و بیشتر مردمان دل به سخنان باختری ها داده اند. تنها کشاورزان هستند که به کار و کوشش خود مشغولند و سخنان باختری ها بر آنها تاثیری نگذاشته است.

بهرام به کاخ پادشاه می رسد. پس از احترام، پادشاه او را به حضور می پذیرد و برایش شرح می دهد که گروهی از راهزنان که مدت ها به کاروان های تجاری حمله می کردند و غارت می کردند مخفیگاهشان لو رفته است و از بهرام می خواهد که به آنجا رفته و اموال مردمان را بازستاند. پیش از اینکه بهرام عازم ماموریت شود رو به به پادشاه کرده  و  گله می کند که:

  • ای فرمانروای باخترشهر، چرا اینقدر به باختریان اعتماد می کنید ؟ چرا سربازان را خلع سلاح کردید ؟ من دلواپس این سرزمین هستم.
  • پادشاه پاسخ می دهد:
  • دلواپسی تو بیهوده است. من با پادشاه باخترشهر پیمان بسته ام و حرف آنها برای ما سند است. برای پیشرفت باید از فرق سر تا نوک پا همانند باختریان بشویم و این رسوم گذشته و سبک زندگی خود را کناری بگذاریم.
  • مشاور باخترشهری پادشاه نیز این حرف ها را تایید می کند و می گوید که:
  • ما دوست شما هستیم. ما دست دوستی به سوی شما دراز کرده ایم و شما این را قدر بدانید. جنگ وشمشیر برای گذشته هاست دیگر همه با هم در صلح خواهیم بود و بر فرض کسانی هم بر شما تازش کند ما از شما پدافند می کنیم.

بهرام که از این همه نفوذ بیگانگان خشمگین شده بود قصد اعترض کرد ولی با خشم پادشاه مواجه شد و پادشاه به او فرمان داد که ماموریتش را انجام بدهد و به کشورداری که به او ربط ندارد کاری نداشته باشد.

بهرام رهسپار مخفیگاه دزدان می شود و با کوشش بسیار بر دشمنان چیره می گردد و در انتها سر از تن سردسته دزدان نیز جدا می کند. پس از پیروزی، بهرام دستهایش را به سوی آسمان می گشاید و جهان آفرین را سپاس می گوید. پس گنج ها و اموال غارت شده را برمی دارد و برای رساندن به دست مال باختگان راهی باخترشهر می شود.

در نزدیکی باخترشهر ، بهرام می بیند که دودی عظیم از جای جای شهر برخاسته است و دروازه شهر باز است. بهرام دوان دوان خود را به دروازه می رساند و می بیند که سربازانی با زره باختری در حال تازش به مردمان شهر هستند. بهرام با خود می گوید: از همان نخست می دانستم که هدف این بیگانگان چیرگی برماست . بهرام شمشیرمی کشد و به جنگ باختریان و یاری مردمانش می شتابد .

باختریان بسیاری از مردمان شهر را کشته اند و سرهای بریده آنان را در شهر به نمایش گذاشته گذاشته اند . سربازان مدافع شهر که خلع سلاح شده بودند بیشینه شان کشته شده بودند تنها کشاورزان با ابزارشان در حال نبرد بودند و از شهر پدافند می کردند. بهرام با یاری کشاورزان بر باختریان پیروز می ش.د و پس از نبرد تن به تن با فرمانده باختریان او را نیز می کشد و خود را شتابان به کاخ پادشاهی می رساند.

پادشاه، زخمی بر زمین افتاده بود تیری بر شکم او اصابت کرده و دیگر در نزدیکی مرگ بود. بهرام آهسته به بالین پادشاه آمد. پادشاه که به سختی سخن می گفت رو به بهرام کرد و گفت:

  • حق با تو بود . پیمان باختریان با ما فریبی بیش نبود هدف آنان تسخیر شهر ما بود. چقدر ساده دل بودم که به لبخند بیگانگان دلخوش کرده بودم . بهرام! باختریان دختر مرا نیز به همراه جمعی از صنعتگران شهر با خود بردند از تو خواهش می کنم نجاتشان بده و کین ما را نیز از آنان بستان.

پادشاه بر اثر شدت جراحات جان می سپارد. مردم موبد را فرا می خوانند و آیین دینی برای مردگان را برایش به جای می آورند و از خداوند برای او طلب آمرزش می کنند. بهرام پس از پایان مراسم به سوی سرزمین باخترشهر روانه می شود. از دشتها می گذرد و با خطرات گوناگون روبرو می شود در راه به پادگانی می رسد پادگان نیز ویران شده است و سربازانش به قتل رسیده اند . بهرام یک تن را زنده می یابد که به چوبی بسته شده است پس او را نجات می دهد . فرد زنده مانده نامش هوشنگ است او داستانش را تعریف می کند که آشپز پادگان بوده است . چند روز پیش گروهی از سربازان باختری به نزدیکی پادگان آمدند و نامه ای به مهر پادشاه خاورشهر داشتند که آنها را به حضور بپذیریم و ما نیز چنین کردیم و شد آنچه که می بینید . بهرام نیز سرگذشت خود و خاورشهر هم تعریف می کند و می گوید که رهسپار سرزمین باختریان است ولی مسیر را بدرستی نمی داند. هوشنگ می گوید که پیرمردی را می شناسد که سالها در دژ باختریان کارمی کرده است و چندسالی است که به روستایش بازگشته است که در همین نزدیکی است تو را پیش او می برم شاید بتواند راهنماییت کند.

بهرام به همراه هوشنگ به سوی روستا روانه می شوند. وقتی به روستا می رسند می بینند که در اینجا نیز مبلغان باختری آمده اند و مردم هم به دور آنها حلقه زده اند و در حال منحرف کردن و فریب مردم هستند پس هر دو شمشیر می کشند و به سوی باختریان حمله ور می شوند . پس از کشتن باختری ها و سپاسگزاری به درگاه خدا بابت پیروزی ، هوشنگ بهرام را به پیش پیرمرد می برد. پیرمرد تعریف می کند که دروازه دژ باختریها بشدت محافظت شده است و کسی نمی تواند از روبرو وارد آن شود . اما او راهی نهانی می شناسد. معبد متروکی در نزدیکی دژ قرار دارد که از طریق آن می توان به میانه دژ راه یافت ولی مشکل اینجاست که معبد پر از تله است و تابحال کسی زنده از آن خارج نشده است.

بهرام نقشه راه را از پیرمرد می گیرد و هوشنگ نیز می خواهد همراه او بیاید که پیرمرد مانع می شود و می گوید که عبور از تله ها کار هر کسی نیست و هوشنگ که یک آشپز فربه است توانایی گذشتن از این مخاطرات را ندارد. پس بهرام به پیرمرد و هوشنگ بدرود می گوید و به تنهایی روانه معبد متروک می شود.

پس از سه شبانه روز سرانجام بهرام به معبد می رسد. معبد نیمه مخروبه است و پر از تله های گوناگون با تیغ های تیز بران و تخته سنگ های غلطان  و سکوهای شکسته و فروریخته است . بهرام با کوشش و احتیاط بسیار این چالش ها را پشت سر می گذارد و خود را به  مسیر وصل به میانه دژ می رساند.

نگهبانان دژ که سراپا زره پوش هستند به محض دیدن بهرام به او حمله ور می شوند. درون دژ پر از سربازان با سلاح های گوناگون است و گویی آنان همیشه آماده جنگ بوده اند در صورتی که از پایان دوران جنگ و شمشیرزنی برای دیگر ملتها تبلیغ می کردند. بهرام نیز با شمشیر و گرز به جنگ نگهبانان و سربازان باختری می رود و یکی پس از دیگری آنان را به همراه فرماندهانشان از سر راه بر می دارد.

بهرام به نزدیکی اقامتگاه پادشاه باختری می رسد. مهباز خنیاگر خاورشهر که برای باختریان تبلیغ می کرد در اینجا جارو بدست گرفته بود و در حال نظافت محوطه بود. مهباز با خود سخن می گفت: چه ارزان سرزمینم را فروختم و از شهرت و عزتی که در سرزمینم داشتم به نوکری و خدمتکاری بیگانگان باختری رسیدم. بهرام از این محوطه نیز عبور می کند و خود را به تالار پادشاه باختری می رساند. دو محافظ تنومند  پادشاه باختری به سوی بهرام حمله ور می شوند بهرام به رزم با آنان مشغول می شود و هر دو را هلاک می سازد.  سرانجام رو به سوی پادشاه باختری می کند، پادشاه که سرتا پایش را با زرهی زرین پوشیده است شجاعت نبرد با بهرام را ندارد و شروع به گریختن می کند و به بهرام برای جانش التماس می کند . بهرام او را تعقیب می کند و با وارد آوردن ضربات شمشیراو را از پای در می آورد. پس از پیروزی بهرام دستهایش را به روی آسمان می گشاید و جهان آفرین را سپاس می گوید. سپس رو به زندان دژ می کند و هم میهنان دربندش و دختر پادشاه را آزاد می کند.

بهرام به همراه هم میهنانش روانه سرزمین خاورشهر می شوند . پس از ورود، مردم شهر به استقبال بهرام می روند و از او می خواهند که از این پس او فرمانروای سرزمین خاورشهر بشود. بهرام به شرط اینکه خبری از تجملات و کاخ شاهی نباشد می پذیرد سپس رو به سوی مردم می کند و می گوید:

  • ای مردم خاورشهر من امروز فرمانروایی شهر شما را می پذیرم. از رویدادهایی که در این برهه زمانی برما گذشت آموزه های بسیاری آموختم و می خواهم که به یاری یکدیگر سرزمینی بسازیم که که بر پایه دادگری و درستی باشد. باید بر دیو خودباختگی چیره شویم و بر پای خودمان بایستیم و برای رویدادهای پیشرو آماده شویم که دشمنان هیچگاه دست از سر ما بر نخواهند داشت و خودباختگان و دیوان درون و میان ما نیز همواره ما را به وابستگی و کژی در راه و آماج گمراه می کنند ولی به یاری یزدان پیروز و سرافراز خواهیم شد . از این پس تنها جامه ای بپوشیم که خودمان دوخته باشیم. هیچگاه به بیگانگان دلگرم نباشیم. با هم پیمان ببنیدیم که سخنان بیگانگان و چهره های سرشناس خودباخته بر ما اثر نکند و ما را با امید واهی فریب ندهند. فرمان می دهم که از این پس نگهبانان شهر با بهترین جنگ افزارها تجهیز شوند و می بایست همیشه آماده پدافند از سرزمینمان باشیم تا شما مردمان همواره در امنیت و آسودگی باشید پس با توکل به خدا و کوشش و همیاری سرزمینمان را آباد می نماییم.